می خندم....
و در پس این خنده ها سکوتی ست تلخ تر از همه ی اشکهای بی پناه تو
دیگر نمی توانم جلوی این اشک های لعنتی را بگیرم
برای همه چیز گلویم
بغض می کند
ونگاهم را دانه های بزرگ اشک
فتح می کند
چقدر دلم برای رفتن می گیرد...
همیشه قبل از رفتن دلم مچاله میشود
همه چیز برایم بی پایان شده است
حتی این گرد غم
که روی پوسته ی قلبم نشسته است
و پلکم که بزرگ وبزرگ تر می شود
حرفی ندارم گلم،
این روزها بیشتر از آنچه فکر کنی خسته ام
و
تنها
و از همه بدتر
درمانده...
باید تنهاییم را بزرگ کنم و به آن شکل بدهم
که بخندم
یا
با بقض روبرویش بایستم
وقتی که آینه
فقط
یک آینه است...
و
عصرها را که آفتاب غروب می کند...
صدای قلب کوچک ام را گم کرده ام
داشتن یک لحظه دستهای تو
بی بقض
هرچه می خواهم در مقابلش صبوری کنم
نمی توانم...
دستهای مهربانت را می گویم
برای دیدارمان
یک پیراهن پر از گریه های دلتنگی
آینه ایی پر از سوال های بی جواب
و دو چشم تاریک
که نه می خندد
و نه حرفی از پس دلتنگی های کهنسالش می زند
من روبروی تو می نشینم
با تمام دلتنگی هایم...
کسی اینجاست
پشت دیوارهایی که من سالها با آن اجینم
دیوارها همه فاصله ما هستند
حتی زمانی که کنارت می آسایم...
دیوار دیوار
وای از این دیوار
دلتنگ ات می شوم
وقتی که به تو
و
دیوار
و
همه فاصله ها می اندیشم
ای پدرما که درآسمانی، نام تو مقدس باد.
ملکوت تو بيايد.
اراده تو چنان که در آسمان است، بر زمين نيز کرده شود.
نان کفاف ما را امروز به ما بده.
و گناهان ما را ببخش زيرا که ما نيز قرض داران خویش را می بخشيم.
و ما را درآزمايش مياور، بلکه از شرير ما را رهايی ده.
زیرا که ملکوت و قدرت و جلال تا ابدالآباد از آن توست.
آمین